خرید بک لینک

و گفت: «نوری درخشان دیدم در غیب، پیوسته در وی نظر می کردم تا وقتی که من همه آن نور شدم »


همه چیز در آن «آن» خلاصه می شود. همه مان در روز «نظر» بر دیدنی ها می گذرانیم و گاهی اما؛ مکث هایی است که چشم را جا می گذارند از سر، و لحظه را از زمان. مکث هایی که سکون است تمام.


برچسب: h a l t,h a l o,h a l t greenville sc,h a l t acronym,h a l l o w e e n spells halloween song lyrics,h a l o jump,h a l sebastian,h a l fisher,h a l kanpur,h a l hospital bangalore karnataka, نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 7:17

اگر آن افسانه ی شبه علم را مبنی بر نامیرایی برخی وجوه آدم ها را در جهان میزانی از واقعیت متصور باشیم و یا پایداری «صدا» را در طول زمان فرض حقیقت کنیم؛ شاید تمایل پیاده روی های گاه و بیگاه در برخی خیابان ها و شهر ها برایمان آن گاه معنایی دیگر داشته باشد. به گمانم همه ی ما در طول زندگانی هامان در جستجوی «نهان هایی» هستیم که شاید حتی یک بار هم نخواسته ایم بر زبانمان آوریمشان. ترجیح میدهیم همان گوشه ی ذهنمان باقی باشند و تنها گاهی یاد آوریمشان و به یادشان به دنبال وجوه نامرئی نامیراشان باشیم.

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

راوی گتسبی بزرگ جایی وقتی که با گتسبی خداحافظی می کند و مقداری از محل ایستادن او دور می شود ناگهان گویی چیزی یادش آمده باشد باز می گردد و به سمت گتسبی که هنوز در آستانه ی درب ورودی خانه ایستاده است می گوید «جماعت گندی هستن. شما ارزشتون به تنهایی به اندازه همه اونها با همه.» و این در حالیست که زیاد از زمان دیدار تا آشنایی شان، از او خوشش نمی آمد و ولی آن چنان بودند «همه» که گتسبی ارزشش به تنهایی به اندازه ی همه آن ها باشد. حالا باید کتاب را خوانده باشید تا مفهوم این جمله را آن گونه که من نظر دارم در نظر آورید ولی آن چیزی که مراست در خاطر، آدم هایی هستند که

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

میان تمام پلی لیست های دستگاه موسیقی ام یکی هست که آهنگ های اتفاقی را میزبان است. برای زمان هایی است که آن گونه سرگردانی ای را دوست دارم که پریشان حالی ام را نیاز آن است. در سفر که باشی، در میان جاده ای کویری و چشمانت گستره ی وسیع برهوت را تماشا کند، پلی لیست اتفاقی ات انتخاب خوبی است، آن وقت که در آن گستره ی لایتناهی «هیچ»؛ درختی تنها با موسیقیِ اتفاقی خاصی تلاقی می کند و تو خوشبخت می شوی از این لحظه ی تصادفی و بعد فکر خواهی کرد مگر زندگی چیزی جز این خوشبختی های کوچک است؟!

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

گاهی تشخیص این که یک هیکی کوموری شده ای یا نه سخت می شود، گاهی تشخیص این که اتاقت را بیشتر دوست داری یا تمام آن لایتناهی بیرون را هم سخت می شود. گاهی تنها کتابخانه ات و دل مشغولی های فراوانی که طی سالیان گذشته جمع کرده ای را به آن بیرون جذاب و مملو از تجربه های بی نظیر احتمالی ترجیح میدهی. گاهی آدم های حالا بسیار شبیه هم را برایت تفاوتی نیست با آدمکهای کلکسیونی چوبیت. گاهی دوست داری دوست بداری تنها تمام آن چیزهایی که دوست داشتنشان را طی سال ها ساخته ای. گاهی دوست داری آن بیرون پیچیده را به حال خود واگذاری. گاهی دوست داری تنهایت بگذارند.

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

می خواستم «هستی» را در آغوش کشم،

«جهان» مرا بلعید.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

سال ها پیش گروهی بودند که آغوش رایگان در اختیار دیگران می گذاشتند. آغوشی که همه با تعجب و بدبینی و لبخند و اخم و بعد شاید با شیرینی و اعتماد و لذت دنبالش می کردند و می گذشتند و یا پذیرایش می شدند. من اما، ذهنی بی قضاوت برای شنیدن رازهای دیگران را گاهی متصور بودم. حاضر بودم با چشمانی بسته در مسیری قرار گیرم و رازهای آدمیان را گوش دهم. بدون قضاوت، بدون بازگویی و بدون انتظار و مرورشان در ذهن. رازهای آدمیان خاصه آنانی که سال هاست همراهشان هستند، آن هایی هستند که وزن دارند، سنگینی می کنند و جایی از روحشان را خراش می دهند. ولی گاهی بازگویی شان بدون ترس از قضاوت

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

بعد به یک مرحله از زندگی می رسی که هیچ چیز ذوق زده ات نمی کند. آشکارا با ناامیدی در هر چیز به دنبال کشفی هستی که دوباره تو را به وجد بیاورد ولی هر چه بیشتر تلاش می کنی کمتر می یابی. موسیقی، فیلم، کتاب و تصاویر و مشاهدات و آدم ها و مزه ها و رایحه ها و شهرها و همه چیز ..می ماند خیال، اما حالا خیال هایت هم محدود شده اند به زمان. زمانی می رسد که حتی خیال هم نمی تواند تو را ذوق زده کند ...

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

شعری می خواندم از یک افسر انگلیسی به نام سرگرد مک کری، حاضر در جنگ جهانی اول گویا، و تحلیلی مصلحانه! که جنگ ها اغلب همه؛ نتیجه ی سوء استفاده از احساسات و جهل و غریزه و طمع آدمیان هستند. بله، شاید برخیشان چنین باشند ولی همیشه نقطه ای است که این حادثه ی دهشتناک و شگفت انگیز را اجتناب ناپذیر می کند. در جهان ما هیچ گاه چنین نبوده که همزمان، هر دو سو، خالی از احساس و جهل و غریزه و طمع باشند. گاهی نیز باید تن به این اژدهای آدم خوار داد .. ما مرده ایم، چند روز پیش ما زنده بودیم زیبایی غروب و پرتوهای مغرب را احساس می کردیم. ما دوست می داشتیم و ما را دوست می داشتند

برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

برای خودت می گویم

مرا

دوست بدار.

مثل صدای باد میان سپیدارهای بلند

زود گذرم.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

زندگی در شهر نگاه ها را کوتاه می کند. گاهی نیاز است که بالای کوهی یا به دشتی رویم و به آن دورها نگاه کنیم. همه مان لازم داریم گاهی نیز به نقطه ای موهوم در جایی دست نیافتنی خیره شویم و «وسعت» را به معنای تمام توان چشمانمان درک کنیم.


برچسب: نویسنده: آدرین نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:56

صفحه بندی